در سفر اصفهانم شناختمش. از هلند رکابزنان به ایران آمده بود، سفر با دوچرخه را دوست داشت چون دلش میخواست رنج جاده و سفر را احساس کند! انگار زندگی بی چالشش در آمستردام حوصلهاش را سر برده بود.پیام داده و از احوالم پرسیده و گفته که «نمیتوانم زندگی در شرایطی که امروز در آن هستید را متصور شوم! متاسفم! لطفا مراقب خودت باش و امن بمان!»با خودم یکبار دیگر اینروزها را مرور میکنم؛ خشم، غم، استیصال، بیم، امید، گیجی، ابهام، ابهام، ابهام...یادم است در دوران دانشجویی به استادم که میگفت شما باید چشم انداز ده سالهی روشنی برای زندگی خود داشته باشید و اینکه نمی توانید تصویر روشنی از ده سال آیندهتان بدهید نشان بی مبالاتی شماست با خشم و خنده گفته بودم که استاد انگار واقف نیستید در چه جغرافیایی زندگی میکنیم؟ این چند سال اخیر با کمک برنامهها و چشماندازهای چندماهه و یکساله به جلو رفتهام، حالا ولی همهچیز بیش از پیش پشت ابر بیثباتی و ابهام است... و حتی یکسال و چندماه هم دور و عجیب و غیرقابل پیشبینی به نظر میرسد.جوابش را مینویسم:«ممنونم. ما اینجا آموختهایم که تاب آور باشیم. به هر حال زندگیمان ادامه دارد و مراقب خودم خواهم بود...»جوابم را دوباره میخوانم و روی «زندگی» مکثی میکنم، این عزیزترین داشته... اینکه اینروزا بیش از همه میخواهمش، اینکه از دستمان میدزدندش و از ما دریغش میکنند، این که دوباره بازش میگیریم... این واژهی عزیز...زندگی نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ساعت
19:28 توسط ماوی| |
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی
تاريخ: چهارشنبه
27 مهر
1401 ساعت: 20:45