خرید بک لینک
در سفر اصفهانم شناختمش. از هلند رکابزنان به ایران آمده بود، سفر با دوچرخه را دوست داشت چون دلش میخواست رنج جاده و سفر را احساس کند! انگار زندگی بی چالشش در آمستردام حوصلهاش را سر برده بود.پیام داده و از احوالم پرسیده و گفته که «نمیتوانم زندگی در شرایطی که امروز در آن هستید را متصور شوم! متاسفم! لطفا مراقب خودت باش و امن بمان!»با خودم یکبار دیگر اینروزها را مرور میکنم؛ خشم، غم، استیصال، بیم، امید، گیجی، ابهام، ابهام، ابهام...یادم است در دوران دانشجویی به استادم که میگفت شما باید چشم انداز ده سالهی روشنی برای زندگی خود داشته باشید و اینکه نمی توانید تصویر روشنی از ده سال آیندهتان بدهید نشان بی مبالاتی شماست با خشم و خنده گفته بودم که استاد انگار واقف نیستید در چه جغرافیایی زندگی میکنیم؟ این چند سال اخیر با کمک برنامهها و چشماندازهای چندماهه و یکساله به جلو رفتهام، حالا ولی همهچیز بیش از پیش پشت ابر بیثباتی و ابهام است... و حتی یکسال و چندماه هم دور و عجیب و غیرقابل پیشبینی به نظر میرسد.جوابش را مینویسم:«ممنونم. ما اینجا آموختهایم که تاب آور باشیم. به هر حال زندگیمان ادامه دارد و مراقب خودم خواهم بود...»جوابم را دوباره میخوانم و روی «زندگی» مکثی میکنم، این عزیزترین داشته... اینکه اینروزا بیش از همه میخواهمش، اینکه از دستمان میدزدندش و از ما دریغش میکنند، این که دوباره بازش میگیریم... این واژهی عزیز...زندگی نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ساعت 19:28 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 27 مهر 1401 ساعت: 20:45

صبح بعد از خواب طولانی و بی وقفه ای که احتمالا به خاطر مسکنی بود که دیشب خورده ام بیدار شدم. نور از لای پرده به چشمم می زد و درد ناشی از جراحی دندان عقلم برگشته بود. دوباره روز قبل را و دندان پزشکم را که با زور داشت دندان مخفی را از زیر لثه ام بیرون می کشید و خودم را که نه از درد بلکه از شوک به خاطر میزان وحشیانه بودن جراحی دندان عقل که قبلا تصورش را نداشتم به معنی واقعی کلمه روی یونیت می لرزیدم یادم آوردم و با خودم گفتم امروز لیاقتش را دارم که تمام روز زیر پتو چمباته بزنم و از جایم بلند نشوم. این روزهای مریضی راستش خوشحالم می کنند. انگار مجوز این را می دهند که تمام روز را به بهانه ی استراحت هیچ کاری که تمایل به انجامش نداشته باشم نکنم و وجدان درد هم نداشته باشم. چه مجوزی بهتر از لثه ی پاره و ملتهبی که درد می کرد و تقارنش با روز جمعه؟ برخاستم و ژلوفن دیگری را خوردم و بعد سراغ «آداب ترک کردن تو» رفتم. من درد داشتم و دلم می خواستم تمام این روزِ پاییزی که انگشت های پایم در آن یخ زده و بی حس بود زیر گرما و امنیت پتویم پناه بگیرم و در قصه و داستانی گم شوم. حدس می زدم داستانی باشد که بی وقفه بخوانمش. با خودم فکر کردم آخرین باری که قصه ای را بی وقفه خوانده ام کی بود؟ چند سال پیش؟ پنج؟ هشت؟ ده؟ یاد گذشته افتادم و نیازم به کلمات. روزهایی که قصه ها را می بلعیدم، به کلمه ها نیاز داشتم و گاه نیمه های شب از خواب بیدار می شدم و با هیجان کتابی را که کنار بالشم گذاشته بودم باز می کردم تا ادامه ی داستان را بخوانم اما از تمام شدنش هم می ترسیدم. چون می دانستم با تمام شدن قصه چند روزی در جهان واقعی ملال انگیز تنها خواهم بود تا داستان دیگری را پیدا کنم. همان سالها بود که با قیژ قیژ اینترنت دایال

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 27 مهر 1401 ساعت: 20:45

صفحه بندی